تبليغاتX
تی تی پریزاد


تی تی پریزاد

تنم فرسود و عقلم مرد و عشقم همچنان باقیست...

سلام امیر عزیزم. خوبی گلم؟ امشب برای اولین بار با شقایق نشستم و مفصل راجع به تو باهاش صحبت کردم. راجع به این جریانات اخیر. امیرم خیلی حرف زدیم اما مختصری ازش یادمه که میگم.

گفتم مرگش رو باور ندارم، گفت سعی نکن به زور باور کنی تا هم رنگ جماعت بشی. گفت خودشم باور نداره و هر بار که می دیده من گریه می کنم تو دلش بهم می خندیده. می گفته که هیچ بوی مرگی از تو نمی گیره. بهش گفتم بابا تو کجای کاری، من که رفتم سر خاکش و لمس کردم اون سیمان سرد رو هیچ حس مرگی رو بین خودم و امیر درک نکردم. گفتم من هنوز منتظرم امیر بیاد تا بریم پیش همون عمو لبویی که همیشه با هم می گفتیم، یا اون آیس پکی رو که همش می گفت" شادی بهت بدهکارم، باید بیام با هم بریم" رو منتظرم بیاد و ازش بگیرم.

امیر بهش گفتم متعجبم از اینکه چطور آدمی بود که هیچ کس رو نیازرد در حالیکه من به آرمین هم نوشتم که " آزرده ام بسیاری از کسان را و هربار که از یاد مرگ غافل شوم باز می آزارم بسیار،کسان را."  گفتم چطور می تونست با کسانی دوست باشه که ده تا پانزده سال ازش کوچکتر باشن و یا حتی انسانهای بزرگی مثه خانم فرخ زاد و یا خانم دانشور و ...

شقایق گفت به خاطر اینکه خدای امیر خیلی بزرگ بود.گفت تو ظرفیتت اندازه ی لیوان پس میگی چطور میشه؟ اما اون دریا بود پس می شد.

شقایق می گفت ببین این آدم چقدر عشق داشته که اینقدر به همتون داده که همتون سیراب شدین و الان به اون یکی حسادت نمی کنین. گفتم آره . هر کدوممون فکر می کنیم که نسبت به اون یکی با امیر بیشتر صمیمی بودیم. در حالیکه این کار قشنگ امیر بود که همه رو تا بی نهایت دوست داشت.

گفتم امیر اینقدر خوب و بزرگ  بود که دیگه انگار فقط تا سی سالگی می تونست این دنیا رو به زور تحمل کنه. انگار دیگه نمی گنجید تو این دنیا. اینجا واسش کم و کوچیک بود.

گفتم سر خاکش گریستم نه به خاطر امیر بلکه به خاطر خودم و همونجا گفتم که نمی شه مثه امیر بود. شقایق گفت آخه ما گلمون خالص نیست. گفت اون بچه گلش از بهشت بود اما گل ما از جایی بین بهشت و جهنمه.

گفتم بچه ها میگن واسش خیرات کنیم اما واسه من مسخره ست. اون به اینا احتیاج نداره. میگن فاتحه بخونیم واسه آمرزشش اما مگه گناهیم داشت که بخوان ببخشن؟! من حتی اون روز سر خاکش نتونستم فاتحه بخونم. بچه ها گفتن بیاین فاتحه بخونیم، من دو بار سعی کردم اما هر بار تمرکزم رو از دست دادم و خراب شد. شاید چون اعتقاد به مرگش نداشتم فاتحه نتونستم بخونم. به بچه ها گفتم بریم، نمی خواد.خراب میشه فاتحم.

گفتم حتی اگه کسی خیرات میده واسه امیر نیست، واسه خاطر خودشه. احساس می کنه که بهش مدیون و می خواد کاری بکنه واسه راضی کردن خودش نه واسه امیر. ما همه بهش دین داریم.

امیر گفتم به شقایق که دیشب اون میل ات رو می خوندم که واسه تبریک تولدم فرستاده بودی و می گفتی که شادی تولد صد سالگیتو جشن بگیری و منم کنارت باشم و یه کادوی بزرگ بهت بدم.

گفتم خیالم راحته که صد سال دیگه اگه تو جهنم باشم اون واسه یه سرم شده پا میشه از بهشت میاد پیشم و بهم تبریک میگه.

شقایق گفت حتی اگه صد سال دیگم زنده باشی مطمئن باش که امیر هست و میاد تولدت و بدون که امیر بزرگترین کادو رو به همتون داده. اون نه که با تلنگری بلکه با تکان شدیدی همتون رو از خواب بیدار کرده که خیلی چیزها رو بفهمین.

و یه عالمه صحبت دیگه...

خلاصه امیر جون طبق معمول همیشه، آخر همه ی نوشته هام واسه تو، می نویسم که

 " مراقب امیر ما باش."

شاد باشی عزیز دلم. خواهمت دید به هر حال رفیق از دیروز.

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:51 توسط شادی| |

 

 

کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی
همه جا بوی تو جاری خودت اما دیگه نیستی

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:51 توسط شادی| |

سه شنبه گذشته اتفاق بدی افتاد. امیر من تنهامون گذاشت. کی باور کرد؟

امیر تو بدترین شرایط زندگیم فقط تو با من بودی. صمیمی ترین رفیقم بودی و هستی. امیر آخه من چطور به خودم اجازه دادم واست خرما و شمع مشکی و رز سفید با روبان سیاه بگیرم؟؟؟؟؟؟ امیر اون عکسایی رو که با هزار ذوق و شوق واسم میل کردی واسه مرگت چاپ و قاب کردم. وای من چه کردم؟؟؟؟؟؟؟ هنوز باورم نمیشه. خدایا چهارشنبه صبح با چه حس مرگ باری همه ی سایت ها رو جستجو می کردیم تا شاید خبر شایعه باشه، با اینکه حتی با خونوادت صحبت کرده بودیم باز چه امید عبثی داشتیم به بودن در کنار تو. امیر راستشو بگم بهت حسادت می کنم. کاش مرگ منم مثه تو باشه، کاش. همه ازت به نیکی یاد می کنن. نه اینکه دروغ باشه، نه. امیر همه مدیونتن، همه. امیر دوستت دارم. دوستت داریم.

می خوام همون شعری رو بنویسم که موقع رفتنت از ایران تو دفترت نوشتم:

وای باران، باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران، باران

پر مرغان نگاهم را شست.

(به یاد امیر زمانی فر، استاد، همکار و دوست همیشگی من)

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:6 توسط شادی| |

نمی دونم امسال تولدتو چطور جشن گرفتی؟! اما امیدوارم بهت خوش گذشته باشه و فقط یه لحظه به من فکر کرده باشی.

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:46 توسط شادی| |

الان آن لاینه. عکس جدیدش با اون کتاب جلو چشممه. باز جوش زده. نمی دونم چرا گریم گرفته. دل منم مثه این آسمون و هواش گرفته. آخ که چه روزایی بود. چرا من به یاد اون روزا می افتم اما اون نه. آخ خدااااا که چقدر بعضی از آدما...... خواستم بگم خرن ِ گفتم بالاخره آدمن یا خرن؟ منظورم خو دمم. دلم نمیاد مسنجر و ببندم. آخه این عکسشو چی کار کنم؟  مثه همیشه تو همه ی عکساش معصومه. دستش رو پیشونیشه. ابروهاشو نیگاه. صورتی جوش زده؟ همیشه پیشونیش جوش میزد چرا الان صورتش؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:35 توسط شادی| |

 

برای شازده کوچولوی پائیزیم

 

می خوام تورو که باشی

تو دم دم نفسهام

تو لحظه های دردم

محکم بگیری دستام

می خوام تورو که باشی

حتی اگه نباشم

حتی اگه تو رویا

خیال رفته باشم

می خوام تورو که باشی

گم بشی تو وجودم

حتی وقتی نبودی

من عاشق تو بودم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:16 توسط شادی| |

 

من از اینجا رفتم، تا تو راحت باشی

الهی اون روز نیاد مثل من تنها شی

بی خبر بی بدرقه، دل بریدم از تو

چشم به راه یک نگاه که بهم بگه نرو

اما تو نبودی ندیدی چه تنها

 از همه جاده های غم گذشتم

فقط می خوام بدونی عشق من

که واسه دلخوشی تو بود که رفتم

من که تموم هستیمو عزیزم

همه شو به پای عشق تو گذاشتم

چرا شکستی شیشه ی عمرمو

من که هیچکسی غیر تو نداشتم

خدا نگهدار نا مهربونم

آخر قصه رو واست می خونم

رفتم از اینجا به خاطر تو

به خاطر من صدامو بشنو
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:23 توسط شادی| |

گل نازم  گل نازم

تورو ساده نمی بازم

اگه رفتم اگه موندم

بدون طاقت نیاوردم

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:2 توسط شادی| |

یکسال و شش ماه هم گذشت در حالی که من آخرین تلاشمو کردم و تو هنوز پی تفریح و خوشی و شاید سیاحت و کسب تجربیات جدید. قرار پیک نیک میذاری در حالی که به یه خنده ی منم حسادت میکنی و گیر میدی. همه چیز برات مهمه و در درجه ی اول اهمیت بجز زندگی. شاید داری سبک زندگیتو عوض میکنی و این مدل جدید زندگیته. اما بدون دنیا همینجوری نمیمونه. این رسمش نیست که با یکی بازی کنی. خوب اگه بزرگ نشده بودی ، اگه هنوز دلت شیطونی می خواست، اگه دوست داشتی آدم جدید تجربه کنی یا هر چیز دیگه چرا با زندگی یکی دیگه بازی کردی؟؟؟؟؟؟ میری و پشیمون برمیگردی. امیدوارم اون موقع دیر نباشه شازده جون. راستی یکسال و شش ماهگی مبارک، هرچند که میدونم یادت رفته، فراموشش کردی درست همونطور که منو فراموش کردی.

برو شازده ی پاییزی، برو که دنیا خیلی چیزای جدید داره واست، برو تجربشون کن اما امیدوارم قیمتشون پاکی و معصومیتت نباشه. قیمتش زندگیت نباشه.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 20:14 توسط شادی| |

نرنجم که با دیگری خو کنی

تو با ما چه کردی که با او کنی

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 22:50 توسط شادی| |


Design By : Night Skin